داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

يك نفر در زمستان وارد دهي شد و توي برف دنبال منزلي مي‌گشت ولي غريب بود و مردم هم غريبه توي خانه‌هاشان راه نمیداند .

همين‌جور كه توي كوچه‌‌ها مي‌گشت ديد مردم به يك خانه زياد رفت و آمد مي‌كنند از يكي پرسيد، اينجا چه خبره؟

 

طرف گفت:اینجا يه زني درد زايمان داره و با اينكه سه روزه پيچ و تاب ميخوره و تقلا ميكنه نمي‌زاد. ما دنبال دعانويس مي‌گرديم از بخت بد دعانويس هم گير نمياريم.

مرد تا اين حرف را شنيد گفت: بابا دعانويس را خدا براتون رسونده، من بلدم، هزار جور دعا ميدونم .

 

اهل خانه يارو را با عزت فراوان وارد كردند و خرش را توي طويله انداختند ، خودش را هم زير كرسي نشاندند ، بعد قلم و كاغذ آوردند تا دعا بنويسد. مردک روی کاغد چیزی نوشت و به آنها گفت :

اين كاغذ را توي آب بشوريد و آب آنرا بدهید زائو بخورد چون آب دعا را به زائو دادند اتفاقا زائيد و بچه، صحيح و سالم به دنيا آمد.

 

از آنطرف کلی پول و غذا به او دادند و بعد از چند روز که هوا خوب شد رفت . بعد از رفتنش یکی از دهاتیها کاغذ دعا را که کناری گذاشته بودند برداشت و خواند دید نوشته :

خودم بجا، خرم بجا، ميخواي بزا، ميخواي نزا...




 
 
[ جمعه 3 شهریور 1396  ] [ 1:04 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45640 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396